....ادامه
بغل دستی بود .« سلام بغل دستی. منم. نشناختی؟» بغل دستی، اول ابروهایش را درهم کرد و مرا نگاه کرد، بعد چشم هایش چهارتا شد و نیشش باز شد:« تویی؟ چرا اینقدر موهات سفید شده؟» همدیگر را بغل کردیم. بیشتر از آنکه خوشجال باشم شگفت زده بودم. اگر به بغل دستی می گفتم همین امروز صبح داشتم عکسش را تماشا می کردم و بهش فکر می کردم ، حتما باور نمی کرد و پیش خودش می گفت از این تعارف های معمولی و تکراری است. اما هیچکس باور نمی کند که پشت همین تعارف معمولی شاید راز بزرگس باشد.
پشت در، آقای 13 ایستاده بود. اگر به آقای 13 هم می گفتم همین الان داشتم به شما فکر می کردم ، خیلی جدی نمی گرفت. بنابراین فقط سلام و علیک کردم و تعارف کردم که داخل شوند. 13گفت:« نه. همینجا خوبه. فقط اگر ممکنه آقای 9 رو صدا کنین. یه مشکلی هست که باید باهاش درمیون بذارم» من گفتم:«اتفاقا جلسه داریم. شما هم بیاین. حال می ده» پرسید :«کیا هستین؟» «من،9، 31، 32، 23یا24» «چی شده؟» « هیچی .فاضلاب یا آب نشتی می ده. احتمالا از سیفون یا فلاش تانکه. شما چی شده؟» « هیچی . آسانسور چپیه گیر کرده.» « مگه قبلن کار می کرد؟چرا از راستیه استفاده نمی کنین؟» « آخه بچم توش گیر کرده» «تو راستیه؟» «نه تو همون چپیه» «آهان! خوب حالا بیا تو یه چایی چیزی بخور تا جلسه تموم بشه. بعد یه جلسه برای آسانسور می ذاریم» « پس صب کن برم به بچم بگم» همان موقع آقای 9 از داخل داد زد:« کجایی 16 جان . بیا دیگه»
آقای 13 رفت با بچه اش هماهنگ کرد و برگشت. همه دور هم نشسته بودیم. مهندس 9 پرسید :«خوب کجابودیم؟» لوله کش گفت:« داشتم می گفتم اگه فاضلاب باشه قیمت ...» کسایی کشیده و بلند گفت:«اَاَاَاَه» آقای 23 یا 24 گفت :« داشتیم راجع به چسبندگی سوهان حرف می زدیم. شما فرمودید گز اصفهان دوست دارید.» آقای 31 که خیلی کم حرف است می گوید:«در مورد علت اصلی حرف می زدیم» مهندس 9 می پرسد:«علت اصلی چی؟» «نشتی» «نشتی؟» «اینکه از لوله آبه یا فاضلاب» صورت آقای 31 که گویا بیش از اندازه معمول حرف زده قرمز قرمز شده و برای اینکه بیشتر حرف نزند صورتجلسه را سمت 9 می گیرد. 9 نگاه معنی داری به صورتجلسه می کند و صورتجلسه را پس می دهد و رو به 31 می گوید:« بنویس آقا؛ با اتفاق نظر کلیه حاضران جلسه مقرر شد به دلیل پیچیدگی موضوع و اینکه سرچشمه ی آب منتشره از طبقات فوقانی ( ویرگول) نامعلوم و در حاله ای ...هاله با هـ دو چشمه ...در هاله ای از ابهام است و نیازمند بررسی های کارشناسی و تعمق بیشتر است ، لذا بعد از اقدامات مغتضی ...مقتضی با قافه ... بعد از اقدامات مقتضی و بررسی کافی و مشخص شدن منشع ....اون جوری می نویسن؟...ومشخص شدن منشا (ویرگول) جلسه ای با حضور حضار حاضر جهت رفع مشکل در همین محل منعقد گردد. والسلام ......بده امضا کنن»
مهندس 9 که حالا از این کار فارق شده بود رو کرد به آقای 13 و گفت:« چی شده 13 جان؟ اتفاقی افتاده؟»
ادامه دارد....
....ادامه
« من انتگرال حل می کردم و به زمین و زمان فحش می دادم. گرمای هوا و گرمای انتگرال با هم جمع شده بود. این جور موقع ها آدم چی هوس می کنه؟ » آقای 13 این سئوال را رو به ما پرسید و ما جواب دادیم:« هوس چی؟» « هوس بستنی. زدم بیرون. خیلی شلوغ بود و لاستیک های زیادی هم آتیش گرفته بود. مجبور شدم از نرده ها برم بیرون. سوپر مارکت اولی بسته، دومی بسته، سومی ...» ما جواب دادیم :« بسته» «چهارمی» « بسته» «پنجمی» «بسته» «شیشمی» «بسته» «نه باز بود ولی نداشت» رعشه ی خفیفی در بدن آقای 13 شروع شد. آقای 9 مطابق همیشه سعی کرد فضا را آرام کند:« کوفتمون کردی مرد.» و برای اینکه از شر ما خلاص شود گفت:« اگر بخواین می تونیم با هم یه چرت بزنیم.» موقع رفتن 14 و 15 همدیگر را بغل کردند و گریه کردند. 14 دولا شد تا دست 15 را ببوسد که 15 دستش را کشید عقب. 10 زیر بغل 9 را گرفت و خداحافظی کردند. 12 و 13و 14 داشتند صورتجلسه را امضا می کردند. از داخا اتاق خانم 9 همسرش را صدا کرد. صورتجلسه را دادم به آقای 9 و رفتم.
آقا 9 به من می گوید:« کجایی 16 جان؟ نیستی؟» می گویم :«یاد هفته قبل افتاده بودم. شما فهمیدی آقای 13 چرا بستنی دوس نداشت؟» آقای 9 گفت:« ببینید فروید می گه هرچی که آدم ازش بدش میاد ریشه تو ناخوآگاه آدم داره.متوجه شدی؟» من که متوجه نشده ام می گویم :« آها. پس این جور» بعد آقای 9 گفت:«حالا بی زحمت برو اون در رو باز کن.» رفتم در را باز کردم. باورم نمی شد. دنیا پر از اتفاقات عجیب و غریب است. آدم باور نمی کند. انگار که همه چیز با یک رشته به هم وصل شده. مثلا همین دیروز داشتم عکس های دوران مدرسه را نگاه می کردم. من و بغل دستی ام خیلی با هم دوست بودیم. توی عکس پیراهن قرمز تیم پرسپولیس را پوشیده. معلم حرفه هم که شبیه چکش است پشت سر ما ایستاده. من داشتم به دوستی عجیبی که بین من و بغل دستی بود فکر می کردم. به تجربه ی اولین سیگاری که دزدکی کشیدیم. داشتم فکر می کردم که چی شد که ما با هم قهر کردیم. هرچی فکر کردم یادم نیامد. حتما دلیلش اینقدر کوچک بوده که به قول آقای 9 در ناخودآگاهم نیست. دلم برای بغل دستی تنگ شد. حتی مثل دیوانه ها چند کلمه با عکسش حرف زدم. عصر همان روز توی صف نانوایی یک مرد سبیلو را دیدم که به نظرم خیلی آشنا بود.
ادامه دارد...
....ادامه
اما پشت این درهای چوبی سنگین کی بود؟ پشت این درهایی که لولایش اصلا برازنده اش نیست و بساز بفروش برای کاهش هزینه از لولای در پشه بند استفاده کرده. در هایی که لولاهای خسته را خم کرده تا موقع بسته شدن هیبتشان را بکشند به کف چهارچوب ها و صدای «خواب سوراخ کن» بدهند. دری که هفته قبل 14 و 15 را به جان هم انداخت . شماره 14 داد می زد :«خوب مرد حسابی تو که می خوای ساعتی 5 تا سیگار بکشی و هی بیای بیرون هی بری تو هی بیای بیرون هی بری تو ( پنج بار تکرار کرد) یه روغن بزن به این چهارچوب » آقای 15 گفت:«بابا! مسلمون ! روغن زدم . کره زدم . فایده نداره» 14 گفت :« مگه نیمرو درست می کنی که کره زدی؟» بعد 15عصبانی شد و گفت :« اصلا در خودمه. نمی خام روغن بمالم. می خوام صدا بده» بعد 14 گفت:« خوبه که منم برم رو دیوار خونم تمبک بزنم؟» و تاکید کرد:« نه خوبه؟» 15 سیگارش را روشن کرد. زن 14 آمد بیرون و گفت:« بیا تو. اینا فرهنگ آپارتمان ندارن. اینا تا دیروز تو خونه حیاط دار و باغچه دار زندگی می کردن تقصیر ندارن. حتما تو حیاتشون قفس مرغ عشقم آویزون کرده بودن. والا به خدا» بعد 15 که خیلی بهش برخورده بود، سیگارش را خاموش کرد و گفت:« برو خانوم . برو نذار این دهن من باز بشه. من با زن جماعت چیزی ندارم.» خانم 14 گفت:« اگه نرم مثلا چه غلطی
می کنی؟» کار داشت بالا می گرفت که مهندس 9 در را باز کرد و و با رکابی صورتی آمد دم در و گفت :
« چیه؟ ها ؟ چیه» 14 و 15 سرشان راتکان دادند. 9 وسط میدان را گرفت و کشید توی خانه و 9 تا 16 ( طبقه 2 ) نشستیم به جلسه. اگر جلسه عمومی بود صورتجلسه را 31 می نوشت که خیلی هم کم حرف بود. اگر طبقه ما جلسه بود صورتجلسه را من می نوشتم ( خیلی دلم می خواست 31 توی یک جلسه عمومی غایب باشد و من بنویسم.) خلاصه جلسه آن روز را من نوشتم . « جلسه مورخ 26 خرداد با حضور آقایان 9 تا 16. موضوع جلسه : صدا دادن درهای ساختمان . خلاصه جلسه : آقای 9 چای دم کرد. خانمش مشغول شستن ظرف بود. آقای 9 پرسید :« آقایون همه هِل دوس دارن؟» . همه جواب دادن :«بله» بعد آقای 9 هِل ریخت. تلویزیون داشت اخبار نشان می داد که در آن یک اتوبوس و یک سطل آشغال آتش گرفته بود و مردم
می دویدند و همه خیره بودند به تلویزیون. خانم 9 رفت تو اتاق. آقای 9 نشست. 15 پرسید:« جاسیگاری داری؟» 9 پرسید :« شما تو خونه خودت سیگار می کشی؟» 14 فرصت را از دست نداد و زیر لب گفت:«خودخواه» 15 وانمود کرد که نشنیده پرسید:«با من بودین؟» که 14 جواب نداد. 10 از 9 اجازه گرفت و کولر را روی دور تند گذاشت و گفت:« های های! های های!» 11 و 12 و 13 با هم حرف می زدند و به تلویزیون اشاره می کردند. آقای 9 گفت :« 42 اینچه. 2500 تا کیفیت داره. خیلی خوبه.» 11 و 12 و 13 سرشان را تکان دادند که یعنی:« آره جون عمه ت!» جلسه بعد از صرف ناهار ـ که از آشپزخانه «قاس اند برادرز » و به حساب صندوق ساختمان تهیه شده بود ـ ادامه پیدا کرد. آقای 9 ازجوجه های آشپزخانه قاسم آقا خیلی تعریف کرد. 10 همانطور که خلال می کشید گفت :« باقالی پولوشو نخوردی ببینی چیه؟» 15 گفت :«بعد ازناهار سیگار می چسبه. با اجازه من برم یه سیگار بکشم» 9 کمی عصبانی گفت:«بشین آقا این مسئله رو حل کنیم.» و روبه 10 و 11 و 12 و 13 گفت :«خوب آقایون نظر شما چیه؟ نظرتون اینه که به جای روغن زیر در رو سمباده بزنیم تا بین کف چهارچوب و در فاصله بیفته و صدا نده. خوب تصویب شد» بعد رو به من گفت:« خوب آقا صورتجلسه کن بده بچه ها امضا کنن؟ ...حالا کی بستنی می خوره؟» همه بچه ها دست بالا کردند غیر از آقای 13. آقای 9 پرسید:« چرا؟» ما همه گفتیم:«آره چرا؟» آقای ۱۳ گفت :« مفصله. نفرت من از بستنی بر می گرده به 15 سال پیش که من دانشجو بودم . اون شب تیرماه که آخر امتحانامون بود. من توی خوابگاه داشتم روی کتاب چرت می زدم . بیرون صدای رعد و برق بود؟ ..چی بود؟ ... بچه ها هی از طبقه بالا می پریدن از جلوی پنجره رد می شدن . بوی سوختنی هم می یومد.. خلاصه ...
ادامه دارد....
حالا اینکه این جریان مداوم از 24 آمده و رسیده به ما که 16 هستیم یا نه از کناری 24 که 23 است نمی دانیم . حتی ممکن است از 32 باشد یا کناری اش 31. اما هر چه هست این وسط ما و 9 حسابی نم کشیده ایم. استاد لوله کش دیوار را بو می کند و اظهار می کند :« بو نمی ده ممکنه. آب باشه فاضلاب نباشه » ما می گوییم :« آهااااااا» بعد کسایی می گوید :« پس چرا وقتی 32 سیفون می کشد آب تند می شود : ما می گوییم :« آره چرا ؟» لوله کش می گوید :« سیفون نه، فلاش تانک » کسایی می گوید :« خوب چه فرقی می کنه؟» ما به لوله کش نگاه می کنیم که فرقش را بگوید . سینه اش را صاف می کند و می گوید :« اون زیر زمینه. این شکلیه و لی این بالای زمینه آب رو بافشار می پاچد ( ش را چ می گوید) و سیفون را پاک می کند. ما می گوییم : «آهااااا» بعد خانم 23 یا 24 ( من هنوز خوب نمی شناسم ) می آید و سوهان می آورد با چای. آقایی که 23 یا 24 است سینی را می گیرد و می گوید :«به به » و نگاهش به خانم است. بعد آقای مهندس می گوید سوهان محصول دوم قم است . بعد آقایی که 23 یا 24 است می پرسد:« اولیش چیه ؟» مهندس به دور و بر نگاه می کند و دور سرش دو سه دور دایره ی فرضی می کشد و همه می خندیم. کسایی شروع می کند به سرفه و می خندد. سرفه بند نمی آید. لوله کش می زند پشت کمرش و می گوید :« پریده تو گلوش» آقای 9 که شبیه دکترهاست می گوید:« گلو نه نای.» لوله کش می پرسد:«چه فرقی می کنه؟» آقای 9 توضیح می دهد :«ببینید» ما همه به دستهایش نگاه می کنیم که رفته سمت گلویش. « نای یک قسمتی از گلو محسوب می شه. نای لوله ی تنفسه که وقتی یک تیکه غذا یا آب بره داخلش بدن به صورت خودکار شروع به واکنش می کنه. ببینید.» به کسایی اشاره می کند و ما همه به او نگاه می کنیم که صورتش سیاه شده و استکان چای ازدستش افتاده و پیراهن لوله کش را چنگ انداخته. سرفه تبدیل به عق می شود. من دارم به سرایدار جدید فکر می کنم. سرایداری که یک کم جوانتر و خوش اخلاق تر باشد و دهانش بوی گند ندهد. اگر کسایی بمیرد ما می توانیم برای یک سرایدار بهتر توی همشهری آگهی بدهیم. اما کسایی چای و سوهان و ناهار ظهرش را روی فرش خانه 9 بالا می آوردو بعد نفس بلندی می کشد. آقای 23 یا 24 می رود به سمت در. آقای 9 می پرسد :«کجا؟ داشتیم حرف می زدیم؟» آقای 24 می گوید :«می رم بگم یه چای دیگه بیارن.» و همه ما در آن لحظه در ذهنمان به این نتیجه می رسیم که بین آقای 23 یا 24 و خانم 23 یا 24 یک سری چیزهای مخفی هست. کسایی با دست اشاره می کند که نمی خوام. آقای 23 یا 24 می نشیند. آقای 31 ( که می دانم 31 است ) مثل پدربزرگ خواستگار می کوید :« خوب بریم سر اصل مطلب» ما می گوییم :« بله . بله » کسایی دارد کثافت کاری اش را از روی فرش با دقت و ظرافت جمع می کند. لوله کش می گوید:«خوب. پس نتیجه می گیریم که فاضلابه نه آب. ببینید فاضلاب باشه قیمت فرق می کنه؟» کسایی با صدای خش دار می گوید :«از کجا معلوم؟» 32 که فکر می کردیم لال است می گوید:« اهه (ehe!)» و معنی اش این است که خودت گفتی مرتیکه دیوس بی پدر ومادر!
9 که خیلی مدیر موفقی است و شبیه دکترهاست ولی کسایی مهندس صدایش می کند می گوید :«آقا حالا دعوامون نمی شه» و ما می گوییم :« آره .. آره » ادامه می دهد:«سوهان بدی که داره به دندون می چسبه» 32 که ما فکر می کردیم لال است می گوید :« اوهوم» و معنی آن این است که آره لامصب! بعد مهندس می گوید:« من عاشق گز اصفهانم» آقای 23 یا 24 می گوید: « خوب می خواین برم ببینم اگر گز دارن بیارم . چای آقای کساییم که ریخت» آقای 9 با کمی عصبانیت می گوید :« بشین آقا! بشین این مشکل رو حل کنیم.» آقای 31 که خیلی کم حرف است می گوید:« خوب چرا نشت یاب نمی یارید؟» لوله کش می گوید :«ببینید» و همه نگاهش می کنیم. « اگر فاضلاب باشه. خوب؟ ...اصلا نشت یاب نشون نمی ده. خوب؟ منم گفته باشم که اگه فاضلاب باشه قیمت می ره بالا» کسایی می گوید :« ای بابا! شما هم وسط دعوا نرخو ببر بالا» آقای 9 که دیگر کلافه شده یک سوهان دیگر می خورد و ته استکان چای را نگاه می کند. صدای در می آید . یکی تقه می زند. آقای 23 یا 24 می گوید :«شما بشینید من می رم »
.....ادامه دارد